زیستن یا حتی همین روزمرگی تکراری برای خودش بهانهای میخواهدشیر فلکه نیست که بپیچانی و ببندیصحبت دل که میآید همان "مرنجان دلم را که این مرغ وحشی"بهترین تعبیر و تعریف ممکن استباید دستی باشد که دانه بریزدمرغی بیآید و دام را گرم بچسباند به سینهاش و تمامخواه آزادش کنند خواه در قفس زرین جای گیردخواه اسباب زحمت مطبخ شودخنده دار هم هست که حالا دل ما خیال زیستن گرفته مثل بچهها براغ جلو افتادن استنفر اول شدنانگار زور زندگی به مردگی چربیده باشداما معرکه همیشه طرف دیگری هم داردکه هر شب کلید میچرخانیم و در باز که میشودخیالمان هر سایهای را جای او میگیرد ودلمان پهن زمین میشودهمان دل که وحشیست...صد بار در روز ایاب و ذهاب میکند از حجره ی دلسردی تا دکان دلخوشی و آخر کار چیزی کف دست مان را نمیگیرد، هیچچله نشین اتاق زاویه هم شدهایممیخندم باز به این احوال خودماین اتاق زاویه کجا و آن کودک براق کجا!القصه که اینطوری زیستن نه نان میشود نه شراباینطور گذران کردن استخوان لای زخم کردن استحرف زدن اما زهر آن نیش خوردنها را میگیردهمان بغض بسیطی که تنگ افتاده دور گردن آدم مثل طناب دارو برنامهای برای پاره شدن نداردتنگ تر هم حتی نمیشود که خیالمان از بابت دنیا و کار دنیا راحت شودکه تمام شد و رفتکارمان شده تسبیح انداختنِ روزها در خیرگی و بهت و تحیر و انگشت به دهان ماندگیکاش ذکری ، وردی یا نذر و قصدی در میانه میبود که ریخت و قیافهای پیدا میکرد این دانه انداختناین روزکشی و شبپرگی.یک چیزی ایکاش بهانه میشد یک کسی شاید یک نوریحرفی......سیزدهم آذرخش ۴۰۰#حسین_عطری داشتم آینه را میدیدم در جویباریک جایی با صدای بوقی زمزمه از دوست به یاد دوست خرسند...
ما را در سایت از دوست به یاد دوست خرسند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 4:47